نمیدونم از چی بنویسم! همینجوری شروع می کنیم یه سری دری وری می نویسیم یه چی میشه دیگه!
اولا که من هفته قبل مفهوم تصادف رو تا استخونام حس کردم! نه نترسید من تصادف نکردم! شاهد یه تصادف بودم! به خاطر سخت گیری زیاد قوانین رانندگی اینجا در مورد DUI یه مدتی میشه که دیگه مست رانندگی نکردم! فکرش رو بکن! تا خرخره مست بودم دو ساعت نشستم که بپره از کلم بعد برونم! با دیدن این تصادف فهمیدم نه تنها قانونا بلکه اخلاقا نباید موقع مستی تو مسیرهای تخمی اینجا روند! حتی به این نتیجه رسیدم که اخلاقا اگه درانک درایور دیدی تو جاده باید زنگ بزنی 911! این طوری ممکنه جون یه عده رو نجات بدی! اما قضیه از این قرار بود که من شب میروندم فری وی خلوت بود و من یه ده مایلی هم بالای اسپید لیمیت داشتم میرفتم! یهو دیدیم یه هوندا مثل برق از بغل من رد شد! یه کم جلوتر دیدم که ترافیک ریخت به هم و یه دودی بلند شد و همه مشغول در رفتن هستن! فهمیدم تصادف شده! زدم بغل و کپسول اتش نشانی رو برداشتم رفتم سمت محل تصادف. من شروع کردم اتش رو خاموش کردن و یه راننده دیگه هم که اومده بود کمک دو تا بچه رو که تو افتاده بودن بیرون داشت می پیچید لای پتو! اون هوندای لعنتی چپ کرده بود و حتی از روی گاردریل بلند شده بود و تو جهت خلاف جاده فرود اومده بود و ماشین روبرویی هم زده بود بهش!
سریع زنگ زدم 911 و تصادف رو اعلام کردم. خودم هم رفتم سمت ماشین ها. راننده رو دیدم که پا و تنش از کمر جدا شده و دیدم که نمیتونم بکشمش بیرون. اون خانمی هم که بغل دستش بود مرده بود. راننده هوندا هم مرده بود. رفتم سراغ بچه ها دیدم یکیشون دست بند دیابتی ها رو داره! پیش خودم فکر کردم این بیچاره اگه بمیره راحت تره! اون یکی هم حال زیاد خوبی نداشت! دو باره زنگ زدم به پلیس و گزارش کامل دادم. چند دقیقه بعد پیداشون شد چک کردن! بچه ها هم مرده بودن! 5 نفر به همین راحتی مردن!
خلاصه چند روزی حالم بد بود و رانندگی نمیتونستم بکنم! تا اینکه شنبه رفتم برای جشن مهرگان تو اورنج کانتی! خیلی خوب بود خیلی از رفقای اتریشم و دیدم و تا حدود یک شب هم زدیم و رقصیدیم! شبانه دوباره روندم تا سن دیه گو! حدود 2.15 رسیدم خونه! دوشنبه یه جاب اینترویو داشم تو داون تاون لوس انجلس! رانندگی تو سن دیه گو بد عادتم کرده! اینجا ما ترافیک به اون شکل نداریم! تنها چیزی که محدودت میکنه اسپید لیمیت خیابون هاست! اما داون تاون ال ای مثل تهرون خودمون! من هم دیگه اعصاب رانندگی تو شلوغی رو ندارم! خلاصه دهنم سرویس شد تا رسیدم به مصاحبه! مصاحبه رو هم ریدم! اصلا یادم نمیومد چه دروغ هایی تو رزومم نوشته بودم! ولی خوب زیاد هم مهم نبود! چون حتی اگه بهم کار هم میداد من دیگه حاضر نیستم برگردم تو شلوغی و ترافیک!
بعد از ظهرش هم خوب نبود!
من اینجا برا اینکه وقتی بگذرونم راه میافتم میرم تو دانشگاه اینجا ول چرخیدن! سر کلاس هایی که شلوغ هست و استاده نمیفهمه میرم میشینم! یه دختره بلوند بود که خوب تحویلم میگرفت و خلاصه پا میداد! اون بعد از ظهر گفتم یه آفری بهش بدیم ببینیم چی میشه! دعوتش کردم شام رو بریم بیرون! بچه پر رو کر کر تو روی من میخنده و میگه ساری! آی دونت ایت دارک میت! پیش خودم میگم اولا که دارک میت اون ننه جندته! فکر کردی من به این سادگی ولت میکنم زنیکه ریسیست! وقتی بهت پرشین میت بال رو دادم که بخوری میفهمی فرق دارک میت رو با ….!
خلاصه همینجوری ضد حال پشت سر هم! ولی خوب عیب نداره! خدا دختر مکزیکی رو از آدم نگیره! به همه چی راضی هستن! با همین کرولا قراضه میریم اتو میزنیمشون یه همبرگر هم میدیم بهشون فکر میکنن مرسدس سوار شدن و گرونترین غذای دنیا رو خوردن بهت یه حال اساسی میدن! والا با این نوناشون!
اکتبر 8, 2009 در t 9:23 ق.ظ |
شهرام یادم باشه موقع چیزی خوردن وبلاگ نخونم … پاهاش از کمر جدا شده بود؟ … اوووووولللغغغ … من بچه بودن یه همچین تصادفی تو جاده مخصوص دیدم … یارو کلش کنده شده بود … دیگه از اون به بعد مست رانندگی نکردم که هیچ همینجوریم خیلی رانندگی نکردم …
زنیکه ریسیست … حالا دارک میت یعنی چی؟ … فوش بدی که نیس که …
اکتبر 8, 2009 در t 2:40 ب.ظ |
خوب ممرضا جون! تجسمش نکن! به قول حسین ص بهههههتتتترین کار رو کردی! این dark meat هم اونقدرها هم فش بدی نیست! تقریبا با همون ننه جنده که بهش گفتم یر به یر شده! :دی
اکتبر 8, 2009 در t 6:00 ب.ظ |
خب من خوشحالم که تراز فحشت منفی نشده، اون کپسول آتش نشانیت هم منو به شدت تحت تاثیر قرار داد! البته من فکر کنم تو صندوق عقب یه بطری آب داشته باشم برا همین کارا!
این سن دیه گو بدجوری میطلبه، بیام اونورا حتما سرت خراب میشم!
اکتبر 9, 2009 در t 5:21 ق.ظ |
حاجی کپسول رو وقتی ماشینو خریدم روش بود! دیگه هم که خالی شد ما هم که کونشو نداریم پر کنیم! همون بطری آب بهترین چیزه! بکن بیا ور دل خودم! به قول هاشم سن دیه گو بعد از تهران بهترین شهر دنیاست!:دی البته این دامادمون میگه برکلی بهتره! ولی خوب اون چون با اونجا خاطره داره میگه!!!!!!!!!!!!!!!
اکتبر 9, 2009 در t 11:26 ق.ظ |
ووووو….
ببینم هوندا فقط یه سرنشین داشت؟! اون چهارتا مال ماشینهای دیگه بودن؟
بعد یه سئوال دیگه هم دارم، اون راننده چهطوری تنش از کمرش جدا شده بود؟!
اکتبر 9, 2009 در t 3:20 ب.ظ |
من یه لحظه فکر کردم دارم وبلاگ سمیر (قهرمان سریال کبری 11) رو می خونم :دی
شهرام یه وقت کم نیاری جلوی این دختره ها!!! یه جوری حالشو جا بیار که حساب کار دسش بیاد…..
اکتبر 9, 2009 در t 3:28 ب.ظ |
به راوی: حالا سخت نگیر! میدونی که تن یه مفهوم نسبیه:دی
به محمد حسین: تو کدوم محمد حسینی؟ حسین ز؟ این که چیزی نیست جو که بگیره اسپایدرمن هم میشیم:دی سعی میکنم کم نیارم! نارنجک میبندم به خودم میرم خودمو میکوبم به در خونشون که همشون حساب کار بیاد دستشون!
اکتبر 9, 2009 در t 6:35 ب.ظ |
حسین ز هستش …
اکتبر 9, 2009 در t 7:00 ب.ظ |
یه گیره دیگه: از کجا فهمیدی طرف درانک بوده؟!
اکتبر 10, 2009 در t 2:51 ب.ظ |
طرز رانندگی کردنش معلوم بود! از آدم عادی بر نمیومد!
اکتبر 10, 2009 در t 12:23 ب.ظ |
آقا سر همين ريسيست بودن بهش گير بده، من ميدونم تو استعداد ريپيست شدن رو داري
اکتبر 10, 2009 در t 2:51 ب.ظ |
دهنش سرویسه! ایده خوبیه!